محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

351

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

جودر - [ بدال مهمله . به وزن كوثر ] در فرهنگ بمعنى گاو باشد و اين بيت منوچهرى را مثال آورده : بيت نه نافه فتالد همه « 1 » آهويى * نه عنبر فشاند همه « 1 » جودرى و بمعنى گياهى كه در ميان كشت جو و گندم رويد و دانهء ريزه بار او باشد نيز آمده « 21 » . جزدر - [ به زاى معجمه و دال مهمله . به وزن افسر ] بقيهء دنبهء گداخته باشد « 22 » . جور بور - [ بعد از راى مهمله باى موحده به وزن روز كور ] تذرو باشد . كذا فى الشرفنامه و جور [ بضم جيم ] نيز به اين معنى است اما در فرهنگ به [ جيم فارسى « 23 » ] آورده . مثال جور را « 2 » اين بيت سوزنى آورده : بيت پرى ديدار « 3 » حورى نارون قد « 4 » * درى رفتار چورى ياسمين خد جويبار - كنار جوى . و آنجا كه جوى بسيار باشد « 24 » . مثالش شرف الدين [ صاحب ] « 5 » و صاف فرمايد : بيت در جويبار روضهء ايام تا منم * سر سبز و تازه هيچ نهالى نيافتم و جوبار - بحذف ياء نيز به نظر رسيده چنان كه مولوى مثنوى گويد « 6 » : بيت يكى جوبار روحانى كه جانها جان از و يابند * شده حاكم بكليت بر آن جوبار شمس الدين جغر - [ بغين « 7 » معجمه . به وزن قعر ] فارسى قوميست و مراد از آن جانوريست كه در آب مىباشد و فارسيان وزغ گويند و خراسانيان غوك و بعضى بلاد پك گويند « 8 » . جانوسار و مانوسار « 9 » - هر دو كشنده‌هاى داراى بن داراب . جيپور - [ بكسر جيم و ضم باى فارسى ] نام ملوك هند « 25 » مثالش خواجوى كرمانى فرمايد : بيت كله دارى ز درگاه تو فغفور * كمربندى ز درگاه تو جيپور جانشكر - [ به سكون نون و كسر شين معجمه و فتح كاف تازى ] شكار كنندهء جان باشد « 26 » مثالش عبد الواسع فرمايد : بيت گهى خونم بدان زلف دو تاى پر شكن ريزد * گهى خوابم بدان چشم سياه جان شكر بندد جنگار - [ به وزن زنگار ] خرچنگ باشد كه او را پنجپايه و پنجپايك نيز گويند و

--> ( 1 ) همه جا : همى . ( متن از ديوان منوچهرى است ) . ( 2 ) ظاهرا : چوررا . ( 3 ) « الف » . ديد از . ( 4 ) « س » : شد . ( 5 ) كلمه در حاشيهء « الف » است . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 7 ) « س » : به عين . ( 8 ) شرح لغت . از « ب » است در نسخ ديگر آمده : غوك باشد كذا فى الادات . ( اما صحيح چغز است ) . ( 9 ) اين لغت و شرح آن از « ن » است ( اما صحيح جانو سيارست و ماهيار . ) ( 21 ) در برهانست كه آن را به عربى طمج مىگويند . ( 22 ) در برهان بمعنى دنبه برشته است . ( 23 ) يعنى : چور . و در برهان نيز فقط چور آمده است . ( 24 ) در برهان معنى جوى بزرگ كه از جويهاى كوچك بهم رسيده باشد نيز دارد ( 25 ) اين لغت در برهان نيست . ( 26 ) در برهان معنى معشوق و مطلوب نيز دارد .